من کویری خشکم اما ساحلی بارانیمظاهری آرام دارد باطن طوفانیم مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند خود ولی در دستهای دیگران زندانیم بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم می زند لبخند بر چشمان اش...