سهراب!
گفتی:
چشم هارا باید شست...
شستم...
گفتی زیر باران باید رفت...
رفتم...
ولی گفتی جور دیگر باید دید...
دیدم...
اما "او"...
نه چشم های خیس وشسته ام را...
نه نگاه دیگرم را...
هیچکدام را ندید...
فقط...
با طعنه ای خندید و گفت:
""دیوانه باران ندیده...!!""
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:12  توسط صادق کرمی |
